تبليغاتX
قایم باشک بازی با خــــــــــــــدا

قایم باشک بازی با خــــــــــــــدا

مرا فرستادی به این دنیا تا چشم بگذارم

                 خودت را از دیدم پنهان کردی تا دنبالت بگردم
10
        20
                    30
                      .
                      .
                      .
                                 100
می آیم تا پیدایت کنم
         چشم که بر هم میزنم در شلوغی این این دنیا گم میشوم


و تویی که گه گاهی صدایم میکنی
                 
                                    مسیر راهم را عوض میکنی
تا شاید به خودم بیایم.....!
                  
                                  میخواهی که پیدایت کنم

                    اما حالا....

  نمیدانم چرا آمدم....!
 خودم هم یادم رفته


 

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390 18:26 توسط نیلوفر .م


یک سال دیگر از روز های عمر من گذشت اما هنوز من به محکمی یک صخره نشده ام

هنوز حس میکنم دردهای کهنه ی من برایم غریب هستند

هنوز هم آرام گریه میکنم هنوز بغض هارا هرچند بزرگ باشد میخورم...

هنوز میشکنم اما شکستنم را کسی احساس نمی کند.

هنوز هم هیچ چیز نمیخواهم جز یک چیز..هنوز هم منتظرم امسال کادوی تولدم همان یک چیز باشد...

هنوز هم دنیای من همان کنج کوچک تنهایی هاست...


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 9:7 توسط نیلوفر .م


امشب ز غمت میان خون خواهم خفت

وز بسترِ عافیت برون خواهم خفت

باور نکنی خیال خود را بفرست

تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390 12:38 توسط نیلوفر .م


اینجا شاید فقط تویی که غم چشم های مرا میبینی

                                    اینجا فقط تویی که دستانم را با جان و دل میگیری

میترسم از نبودنت.......

از لحظه هایی که آن قدر از تو دور میشوم که دیگر با آن همه بزرگیت هم نمیبینمت....

از ثانیه هایی که بدون فکرتو میگذرانم بیزارم

سپاس میگویمت

برای تمام وقت هایی که مرا زمین میزنی تا زیر پاهایم را بنگرم

برای لحظاتی که بغض را درگلویم میگذاری تا شکستنش و ریختن اشکهایم بهانه ای شود برای شستن دل غبار گرفته ام

برای لحظه هایی که میخواهی نیازمند تو باشم تا دستانم را به سوی تو بالا بیاورم و تو بار دیگر آن هارا لمس کنی...

این بار برای شکر کردنت هیچ واژه ای را نمی یابم...

گویی کلمات از زیر قلمم فرار میکنند تا مجبور نباشد این بار سنگین را به دوش بکشند آخر تو این قدر به من نعمت دادی که اگر تمام واژه های دنیا را یک جا جمع کنم باز هم نمیتوانم شکرت را آن گونه که باید به جا آورم...

بار الهی تورا سپاس میگویم....

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390 18:15 توسط نیلوفر .م


نمی دانم بغض که گلویم را میگیرد یاد تو می افتم

                     یا

وقتی یاد تو می افتم بغض گلویم را میگیرد!؟

وقتی که اشک هایم بی امان روی گونه هایم میلغزند گویی فقط تویی که رد و پای خیسشان را پاک میکنی

انگار اینجا فقط تویی

میبینی؟

میبینی با من چه کرده اند؟ دیگر حتی فریاد هم نمیتوانم بزنم

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390 10:9 توسط نیلوفر .م


گاهی حس میکنم بی تو راحت ترم

اما همین که میحواهی بروی دیگر نفسم هم بالا نمی آید

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390 11:10 توسط نیلوفر .م


نمیدانم آنقدر دوری که نمیبینمت یا آنقدر نزدیکی که احساست نمیکنم.

اصلا نمیدانم ندیدن و حس نکردنت از فاصله  ات است با من یا اشکال از چشمان و احساس من است که میخواهد عظمت تورا در یک قرینه خلاصه کند و تویی که سرچشمه ی در احساسش بگنجاند.

شاید...شاید همین باشد...

اما تویی که خدایی دل ساده ی مرا تنبیه مکن ...

تنبیه ش مکن چون میخواهدد احساست کند

تنبیه ش نکن چون میخواهد تورا ببیند....

میدانم مشکل از دل من است که آموخته دیدنی ها را باید دید

شنیدنی ها را باید گوش کرد

حس کردنی ها را احساس....

اما ندانست که با قلب قلبش باید تورا ببیند،حس کند،و حرف هایت را بشنود....


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 11:21 توسط نیلوفر .م


دل من شکست

                                 اما

هیچ کس ندید

       هر لبی بر بخت بدم میخندید

                          ومن می پوشاندم همیشه

درد های قلبم

یادم نمیرود

                         آن رو که خورشید نور فشاند

قاصدک از او برایم پیغام رساند:

                   دل من میسوزد!

دل من بر بخت بدت میسوزد!

و من باز بیهوده خندیدم

                    که بگویم هرگز مرا غم نبود

روز و شب عمق دلم غصه و ماتم نبود

                      اشک هایم را زیر باران ریختم

نمیگویم زندگی مرا جز غصه و اندوه نداد

                 میگویم

در پس طعم تلخ بدبختی شادی داد

یا گاهی

                         بعد یک لبخند یک لحظه سراسر شادی

جرعه جرعه زهر بدبختی داد

+ نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390 10:44 توسط نیلوفر .م


صدايت كه ميزنم نيستي

صدايم كه ميزني با جان و دل گوش ميدهم

دستانت را كه ميخواهم از من دريغ ميكني

اگر دستانم رابخواهي تقديمت ميكنم

ميشود اينقدر بي رحم نباشي؟




+ نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390 10:40 توسط نیلوفر .م


میخواهم برایت دل تنگی هایم را ردیف کنم تا بدانی که به اندازه ی تمام نفس هایی که تا به حال کشیده ام دل تنگ بودم.

دل تنگ اینکه یک بار دیگر درست مثل همان اولین باری که بعد از افرینشم مرا در آغوش گرفته بودی دستانت را حس کنم...

دل تنگ آرامش...

دل تنگ تمام آرزوهایم...

دل تنگ .....

خدایا اکنون که من را در زمین تنها گذاشتی و خودت در فراز آسمان ها مشغول تماشای من هستی  جواب دل تنگ مرا هم بده...

نمیدانم چه بگویم وقتی که از من میپرسد:

                       خدایت کجاست ؟

پروردگارا از ته احساسم با قلبی که همیشه منتظر عشق بی نهایتت است و دستانی که دیگر از خستگی انتظار دیدنت رمق ندارند فقط از تو میخواهم که بار دیگر مرا در آغوشت بگیری تا من نیز بگویم خدایم اینجاست ... کنار من...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 16:56 توسط نیلوفر .م


امشب باز بغض نهفته ام هوس شکستن به سرش زده و این بار شکست....

شاید برای همیشه....

میان چشمک های ستارگان و رقص نسیم شباهنگام من مانده ام با تو با بغضی که جایش در گلویم خالی مانده....

سیل اشک هایم مرا اجازه ی حرف زدن نمیدهد ،برایت مینویسم ...

بارالهی جز تو تکیه گاهی ندارم و دلم را به تو وا میگذارم ، امید دارم تا سیل اشک هایم که از اقیانوس چشمانم جاریست نفرت را از دلم بشوید...

آخر میخواهم آن را از عشق تو لبریز کنم....


خداوندا نور خود را دلم قرار بده و مرا از تاریکی ها نجات ده که جز تو فانوسی ندارم.

ای بهترین مخلوقات، مرا از مشکلاتم نجات ده یا اگر قسمتم نیست تاب تحمل آن را به من ارزانی ده...

به تو تکیه میکنم

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 10:18 توسط نیلوفر .م


دیدی

              که چطور

آن یک مشت دانه ی احساس

                           که پاشیدی

چطور

خیال پرواز را

                   از سر این پرنده

                        پراند؟

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 10:16 توسط نیلوفر .م


 

نمیدانم زندگی قصه ی تکراری پرپر شدن است

یا قصه ی دردهایی که وجودت هستند

خیمه شب بازی ما آدم هاست ؟

یا تمنای دل سوخته ای

              از برای

قطره ی اشکی

           که فرو سازد آتش خاموش جگر

من نمیدانم چیست

          اما خوب میدانم

از برای مردن هرگز نتوان زیست

بودن و سوختن و از هیچ ساختن

همه ی سختی این روزهای تکراریست

(شعر از:ن.م )

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 13:17 توسط نیلوفر .م


من فرقی نکرده ام

                      گفته ام قاب بگیرند

می بینی؟ میخندم

                      هنوز سفید میپوشم

سردم اما با عشق تو میسوزم

                     خنده ی زورکی عکسهایم برای تو

برایم ذره بینی قاب کن

                                    امشب میخواهم ستاره ها بشمارم

نترس

          فردا

دوباره با خنده هایم عکس میشوم

             این بار ستاره ای جای چشمانم به کوچه خیره میشود ...

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389 14:15 توسط نیلوفر .م


 

سفر

 

به سفر خواهم رفت

غرق در اندیشه و فکر

که من

 تا ابد از تو جدا خواهم بود


پ.ن:خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است

          كارم از گریه گذشته به ان میخندم

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389 15:16 توسط نیلوفر .م


باز می جویمت

                        اما کجا نمیدانم

 تو کجایی؟

                       در قلبم؟در روحم یا در احساسم نمیدانم

نمیدانم و سر در گم میچرخم 

                               اما کجا و به دور چه نمیدانم

     گم شده ام

                   اما کجا نمیدانم

                     تو کجایی و کجا میجویمت نمیدانم

    شاید در سجاده ی مادر

   یا شاید هم در نگاه های خسته ی پدر

   اما چرا نمیدانم

                   که تو هیچ جا نیستی و همه جا هخستی

   اما کجا نمیدانم...


پ.ن: مدتیه که کمتر مجال اومدن به اینترنت رو دارم باور کنید همین الانم به زور اومدم(یواشکی)

به هر حال ببخشید اگه سر نمیزنم.

پ.ن:مخصوص مامانی: مامان جان لطفا زیاد به جمله ی بالا دقت نکن .ممنون

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389 7:4 توسط نیلوفر .م |


از آقای    x شنیده بودم که:

روزی در مغازه ی یکی از دوستانش نشسته بود  که یه خانوم با یه بچه ی حدودا ۴یا ۵ ساله وارد مغازه میشه اون خانوم جنسی رو که میخواست رو سفارش میده و صاحب مغازه هم میره تا جنس رو بیاره  در همین حین آقای x  میبینه اون بچه  به مامانش میگه  من کیک میخوام اون خانوم هم مثل اینکه پول خرید کیک رو نداشته و به بچه ش هی اشاره میکنه که ساکت باشه ، بچه هم به خاطر اون کیک (کیکی که فکر کنم ۱۰۰ یا ۲۰۰ تومن بیشتر نبوده) گریه میکنه آقای x هم منتظر بوده تا ببینه صاحب مغازه عکس العملی نشون میده یا نه ولی با تعجب میبینه که نخــــــــــــــــــــــیر اصلا انگار نه انگار!!!

بعد از رفتن اون خانوم ، آقایx از صاحب مغازه میپرسه مگه اون کیک چقدر بود که به اون بچه ندادی خب حتما مادرش پول خریدش رو نداشت  . صاحب مغازه در جواب به آقای x میگه : اگه امروز به اون این کیک رو میدادم از فردا هر چی فقیر و بیچاره بود میریختن تو این مغازه از من جنس مجانی میخواستن!!!

.

.

کاش یکم هم از خدا شرم میکردم . ای کاش یکم فکر میکردیم که این روزی که دستمون میاد رو کی بهمون داده .

ای کاش وقتی سر سفره ی شام می شینیم و کلی غذای رنگارنگ اطرافمون میبینیم یکم هم فکر کنیم به اون کسی که گرسنه سرش رو گذاشته رو بالش و یکم وجدانمون درد بگیره و فکر کنیم که ما هم میتونستیم جای اون شخص باشیم .

این روزها دنیای ما شده دنیای بی وجدانی...

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389 13:19 توسط نیلوفر .م |


 

مهرورزان زمان های کهن

هرگز از خويش نگفتند سخن

که در آنجا که" تو" يی

بر نيايد دگر آواز از "من"!

 

ما هم اين رسم کهن را بسپاريم به ياد

هر چه ميل دل دوست،

بپذيريم به جان،

هر چه جز ميل دل او ،

          بسپاريم به باد!

 

آه !

          باز اين دل سرگشته من

ياد آن قصه شيرين افتاد:

بيستون بود و تمنای دو دوست.

آزمون بود و تماشای دو عشق.

در زمانی که چو کبک ،

خنده می زد " شيرين" ،

تيشه می زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازی فرهاد : افسوس،

نه توان کرد ز بيدردی "شيرين" فرياد .

 

کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!

عشق در جان کسی ريختن است!

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آويختن است .

 

رمز شيرينی اين قصه کجاست؟

که نه تنها شيرين ،

بی نهايت زيباست :

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست :

جان چراغان کنی از عشق کسی

به اميدش ببری رنج بسی .

تب و تابی بودت هر نفسی .

به وصالی برسی يا نرسی!

 

سينه بی عشق مباد!!

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389 14:7 توسط نیلوفر .م |


خیابان ها شلوغ است ٫ پر است از همهمه ی  مردم عده ای عزاداری میکنند و گریند و عده ای

چشمشان به دنبال آش رشته و پلو و خورشت نذری می جنبد!

دخترهایی بزک کرده با جیب هایی پر از شماره خوشحالند و به خود افتخار میکنند که به چنین موفقیت

عزیمی دست یافتند!! و پسر هایی در آن جمعیت هم زمان با این که به دنبال دوست دختر خود میگردند

از دید زدن دختر ها نیز فیض میبرند و منتظرند تا دختری که مزاجشان میسازد را دیده و برای آشنایی

بیشتر و امر خیر(از نوع بد بد...) رد و بدل شماره نمایند! ٫ عده ای نیز مانند من مات و مبهوت این

جمعیت شده اند و شاید نیز مانند من این سوال برایشان پیش می آید که:

       ما اگر در صحنه ی کربلا حضور داشتیم جزء کدام دسته بودیم؟

ان دسته که جانشان را فقط به بهای بهشت میدهند یا آن دسته که خود را در برابر پول می فروشند؟

خودم را لحظه های در صحنه ی کربلا دیدم ظهر عاشورا است ٫ امام و سپاهیانش یک طرف و یزید و همراهانش سمت دیگرند..

به راستی تشخیص اینکه من کجای این میدان خواهم بود سخت است ...

تنها چیزی که میتوانم بگویم این است :خدا شکرت که من در ان میدان نبودم...

اما کمی بیشتر فکر میکنم .. امام برای چه قیام کرد؟ نماز؟ نمازی که ما بی نوجه به ان روزهایم را

می گذرانیم؟

سرم را چرخاندم دوباره به آن جمعیت نگریستم ٬ از دیدن بعضی ها شرمنده شدم ...

آدمی چه کار ها که انجام نمی دهد!

حالا اگر شما نیز مثل من عصبانی شدید آروغ بزنید...

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم دی 1389 8:6 توسط نیلوفر .م |


 

به انتظار نشسته ام تا بیاید لحظه اش

         و من آرم دست بگذارم در دستانش

و با او قدم بردارم به انتهای هستی

        مثل پروانه ای بال بگشایم با مستی

آن روز که با مرگ میرم

          شاید

خاطراتم اشکی شود گوشه ی چشمانت

           آرام بلغزد بر روی گونه ات

و نیمه ی راه خشک شود

                               شاید هم

خاطراتم با من پر بکشند

 میگویم تا بدانی 

      یاد تو میماند برای من

                و عشق تو میشود روح من

و روح من با عشق تو اوج میگیرد

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389 15:13 توسط نیلوفر .م


طراح قالب پسر جهنمي X

نام نویسنده:نیلوفر.م

در شلوغی این دنیا شاید فقط همین جاست که میتوانم فریاد بزنم...
اینجا برای من یک تنها یک خانه نیست
یک پله برای آمدن به سمت توست....
پروردگارا دستانم را بگیر
نورت را در این ظلمات نشانم بده
میخواهم پیدایت کنم....


صفحه نخست
پست الکترونيک




نوشته هاي پيشين

شهریور 1390

مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389



پيوندها

نجابت خریداری نداره


    تعداد بازديدها:

پسر جهنمي:طراح قالب

POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS


اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان